|
نمی دانم وقتی دلت گرفته و دلخوری چگونه شروع می کنی به نوشتن... چگونه قلم در دست می گیری... من می دانم باید بنویسم حتی اگر ته دلم بگوید ننویس... حالا که تو نیستی همین بهانه برای نوشتن کافی ست... وحال یادگار من ازتو همین چند خطی است... که به یاد ِ تو ، هنوز بر پیکره ی قلمی خسته روان میشود... نمی نویسم که گریه کنی... نمی گویم که حسرت ببافی از تار و پود عشقگونه ات... نمی خواهم گله کنی از تقدیری که شاید برای تو خوشرنگ تر رقم بخورد... فقط می نویسم تا کمتر گریه کنم... نمی دانم بلندای نازک قلمم روزی زیر سنگینی این بار خواهد شکست یا نه، اما یک چیز را بهتر از همیشه می دانم... اینکه به خاطر تو و بخاطر خوشبختی و آسایشت سختی های زیادی را به دوش خواهم کشید... اشکالی ندارد،نگران من نباش... تو که قد راست کنی، انگار که من روئیده ام... تو که لبخند بزنی، انگار که پرنده ی وجود من در اوجها بال گسترده است...تو که آرام باشی و آسوده، انگار که کلبه ی آسودگی از آن من است... راستی یادمست آن نخستین روز آشناییمان ... زير سوزن ريز بي امان باران، ميان تن پوش سفيد ابرها، عطر دلنشين سبزه هاي نم خورده ي باران اندود، من بودم و تو بودي و راههاي دور و دلهاي نزديكمان... آن روز در هياهوي مرغان آسماني، رهاتر از هميشه، در غوغاي سبز رويش قلبهامان، بی صدا ميان نغمه و آه برایت خواندم: آری آغاز دوست داشتن است... گرچه راه ناپیداست!... من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... اما تمام شد!...خوب من... مونس من... فراموشت می کنم با تمام خاطراتت... فراموشت می کنم با تمام عشقی که به تو دارم... فراموشت می کنم گرچه سخت است فراموشت می کنم اگر اشکهایم کمک کنند... فراموشت می کنم اگر قلبم نامت را فریاد نزند... فراموشت می کنم اگر عطر تنت دیگر فضای ذهنم را پر نکند... فراموشت خواهم کرد گرچه تا همیشه دوستت خواهم داشت!... فراموشت خواهم کرد با اینکه تا بحال هیچکس را به اندازه تو دوست نداشتم... فراموشت خواهم کرد با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم بوده ای... با اینکه مخاطب مهربان درد دلهایم خواهی ماند!.... فراموشت خواهم کرد با تمام آرامشی که به من ارزانی داشتی... فراموشت خواهم کرد با تمام عشقی که به من هدیه کردی... فراموشت خواهم کرد با تمام رویاهایم... فراموشت خواهم کرد با تمام صحبتهای دلنشینت!... فراموشت خواهم کرد ... آری ... فراموشت خواهم کرد... مجبورم فراموشت کنم... امامگر می شود فراموشت کرد...؟! آره انگار بازم دارم خودمو گول میزنم.
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی آه باران من سراپای وجودم اتش است پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟ تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
مدهوش ان نیست که مشغول جام و سرگرم باده است،مدهوش ان است که از شام تا سحر برای باختن هستی خویش به بهای نگاهی اماده است، پس او که بی باده اماده است،دلداده است
خوب میدانم به روزگار نمیشود خرده گرفت اما به عاشق چرا گیریم که روزگار توانایی دور نکه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست او نیست.نگذار تسلیم معادله ی دل و دیده شویم...نگذار برای گفتن دوست دارم امروز که نشد باشه برای فردا را بیاوریم....نگذار غرور را بهانه کنیم. عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی های منو تو بزرگ می شود بگذار خوب تربیتش کنیم...پس یک قرار نقره ای میگذاریم صبر از من و بی قراری از تو
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
|
About![]()
این وبلاگ رو واسه کسی مینویسم
Home
|